تبليغاتX
خاموش خانه
آفتاب را تنها یک زیبایی است؛ و آن آتش عشق خاموش او.
 

بیرحم ِ زمان

 

طراوت جوانی خاطری آسوده چون کودکان سبک بار می خواهد؛

خاطری شیرین و بال هایی گشاده برای پرواز دلی آکنده از آرزوها؛

                                                                                           آرزوهای من!

لب جوی و چشمه و باران، سبزینه جنگل نوبهارانه،

                                                                    هیچ کدام چون،

 شنیدارعاشقانه، زبان دلم را به حرکت موزون آواز شوق نمی بخشد

                                                                                                    و

                                                  دلم در دنیای ناشنوایان بی حادثه، غربتی عمیق دارد...

(کاش چشمان سبز او هرگز غم هایم را نداند...)

نمی دانم جوانی در آغوش گرم، دنبال چه می گردد؟ مگر آغوش کودکی گرم نبود! مگر گرمای آغوش کودکی جوانی را بسنده نیست!؟

طراوتی در خود نمی بینم.

(کاش چشمان سبز او هرگز چرایش را نداند ...)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
 

  خانه ی پدری...

 

دیرزمانیست سر انگشتانم از رقص زیبای قلم محروم ماند؛ انگار کن می خواهم باز سنگ دفتر را به صبوریِ دردهای دلم بپذیرم...

دل تنگ روزهای رهایی هستم؛ روزهایی که برای شنیدن تبسم مادر از پای دوردست ها به انتظار شب ننشینم و چشمان همیشه به رنگ سبز زندگی اش به رویم بی هیچ پرده ای لبخند بزند. دل تنگ دستان خسته ای هستم که چون سرم را به آغوش می کشید، نوازش هایش تاعالم آرزوهای کودکانه ام برای امروز در سکوت همراهی ام می کرد...

کنار نسیمِ صبح های پاییزی و شب های یلداییِ زمستانی چه بی پروا امروز را آرزو کردم! کاش می شد لحظه ای بازگردم؛ نه آن کهَ رویایی برهم زنم، به دمی احساس دوباره ی آن روزگاران قانعم...

کنارم می مانی؟ صبورِ سنگِ من، حال که نه کالبد عزیزانم و نه تابستانیِ آسمان کودکی مرا گرم می کند؟ کنارم می مانی حال که برای غصه هایم دلیلی جز تنهاییم نیست؟ و شاید عزیزی را تاب غم هایم نیست... اگر روزی تو هم عزیز شوی چه؟

اما توچه عزیز شوی و چه نه مرهمی بر دوری دل نیست... گذر بی رحم زمان لحظه لحظه غربتم را بیشتر و کهنه زخمم را عمیق تر می کند...

روزی را به یاد می آورم... نمِ مِه بر گونه ام نشسته بود و انتظار امیدِ خانه را می کشیدم؛ نا امید آمد و انتظارش هر روز بارانی تر شد.

شبی غرق در گرداب هویت، هراسان افتاده بودم؛ هر چه فریاد زدم صدایم را کوه ها بلعیدند... و آن سوی کوه ها خانه در آرامش بود؟ نمی دانم، مگر می شود!!!

چرا کنارم نمی مانی؟ خانه ی  کودکی هایم! چرا با من نمی مانی؟ چرا چینی شکسته ات را بند نمی زنند؟ پشتیبان خستگی هایم نه باری بر دوشم چرا؟ 

 

خدا هم خانه ای دارد... چرا با من نمی مانی؟....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

 

 

 

می­خواست خیال تورا راحت کند!

 

تقصیر تو نبود!

خودش نخواست چراغ قدیمی این همه خاطره­ها،

                            خاموش شود!
خودش شعرهای شبانه اشک را،

                            فراموش نکرد!

خودش کنار آرزوی آمدنت اردو زد!

حالا نه گریه­هایش دینی بر گردن تو دارند،

نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه­ای!

هنوز هم که هنوز است،

         از دیدن تو در خیابان خیس خواب­ها

                                         شاد می­شود...

هنوز هم جای قدم­های تو بر چشم تمام ترانه­هایش است...

هنوز هم همنشین رویاهایش هستی...

دیگر تنها دل­خوشی­اش همین هوای سرودن است...

                                       همین تبلور بغض!

 

هنوز هم از دیدن تو در پس پرده­ی باران بی امان شبهای چشمان بی سکوتش.... شاد می­شود بانو...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

 

همیشه، تو را دوست می­دارم...

 

تو را به­جای تمام کسانی که ندیده­ام، دوست می­دارم؛

تو را به­خاطر تمام روزگارانی که نزیسته­ام، دوست می­دارم؛

به خاطر عطر نان گرم، و برف­هایی که آب می­شوند،

                              و به خاطر نخستین گل­ها...

و .....  تو را به خاطر تمامی کسانی که دوست نمی­دارم، دوست می­دارم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 

 

 

دلم گرفت ای دوست...

 

 

نه بسته­ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من...

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک

از او جدا جدا جدا من...

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من....

ستاره ها نهفتم

در آسمان ابری

دلم گرفت ای دوست

هوای گریه بامن...

دلم گرفت ای دوست

هوای گریه بامن...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط آفتاب | 
 

سلام..

 

سلام می کنم به باد، بوسه، و به گلدانی که خواب گل همیشه بهار می بیند!

سلام می کنم به زمستانی که در آن به این خاک آمدم و هرزمستان باز متولد می شوم...

سلام می کنم به تصویر زنی تار زن، تار زنی تنها، به آفتاب و روزهای زمستانیمان...

سلام میکنم به همین سر به هوایی ساده، به بی صبری، به چال های مهربان گونه ی خندان تو...

سلام می کنم به بغض، به باران، به بیم بازندیدن چشمان تو...

باور کن من... به یک سلام کوتاهِ یک نگاه، لبخند میزنم!

چرا سکوت می کنی؟...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط آفتاب | 
 

انگار یکی از آخرین ...ها  بود!

 

گفتی: سال های سرسبزی صنوبر را، فدای فصل سرد فاصله ما نکن!

من سکوت کردم..

گفتی: یک پلک نزده، پرنده ی پندارم از بام خیال تو خواهد پرید!

من سکوت کردم..

گفتی: هیچ ستاره ای، دستاویز تو در این سقوط بی سرانجام نخواهد شد!

من سکوت کردم..

گفتی: دوری دست ها و هم کناری دل ها، تنها راه رها شدن است!

من سکوت کردم..

گفتی: قول می دهم هر از گاهی، چراغ یاد تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله روشن کنم!

من سکوت کردم..

گفتی: سکوت همیشه علامت همسویی ما بود!

من سکوت کردم..

سکوت کردم، اما دیگر نگو که هق هق ناغافلم را از آن سوی صراحت سیم و ستاره نشنیدی!...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط آفتاب |